یک فنجان خالی...
پر از خمر لبهای مست تو...
بر لبه فنجان لب میگذارم...
لبانت را که نبوسیدم باشد که جایش لب نهاده باشم...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 19:54  توسط حمیده
|
حالا میدانم
چرا میگفتی دنیا را به پایت میریزم!!!
تو میدانستی
که دنیا چقدر بی ارزش هست ...
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 18:3  توسط حمیده
|
حس خوب لمس دستانت
شوق پرواز در نگـــاهت
برده از یادم
هر چه سردی بود در فراقت
*****
من کنون مست مستم
بر دلم نقش تو بستم
تا بگویی با من مست
من همیشه با تو هستم
******
روزی که تو بیایی
بر قلب من بتابی
طعنه خواهم زد
بر گلهای بهاری
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم فروردین 1390ساعت 4:12  توسط حمیده
|
زمانه بر کودکیم خط کشیده ...
اما این کودک زندانی ...
دلش برای ـ بازیهای کودکی ـ سخت تنگ شده...
لیک
به جز دل بازیچه ای برایم نمانده...
آن هم برای تو
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 22:48  توسط حمیده
|
امشب بر دلم پا میگذارم
فراموش میکنم نگاهت
حرفهایت را به باد میسپارم
دیگر عاشق نیستم
باور میکنی
من هم میتوانم
ـ دروغ ـ
بگویم...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 20:32  توسط حمیده
|